
خداوندا دوستاني به من دادي كه در اعماق قلبم جاي دارند ، آنان شايستهء محّبتند و ياد شان مايه آرامش . در ميان خلق معدن خيزند و دارنده پاكترين خصوصيات .
پس خداي من آنان را اكرام كن و مايه فخر .
بر صفات نيك آنان بيفزاي و اين ايام را براي آنان با سر بلندي و سعادتمندي و سر افرازي همراه كن .
دل اگر يكدل بود صد دل به دل دل ميدهد
دل اگر صد دل بود كي دل به دل دل ميدهد
آري دوستان من
روز پنج شنبه (25/11/86) نزديك ساعت 13 بود موبايلم زنگ خورد ، مادرم بود صدايش لرزان . اما نمي خواست نشان از لرزان صدايش باشد ، چونكه ديروز با او صحبت كردم . حدس زدم بايد خبر بدي باشد ! گفتم چه خبر ؟ گفت : (البته با مقدمه چيني ) سحر به من زنگ زد و گفته كه به عمو علي بگو كه
ما ديگه بابا نداريم .چنان خشكم زد تا چند دقيقه اي هيچ نمي فهميدم ، يكي از دوستانم كه پيشم بود گفت : چي شده ؟ فوري ياد شعر طاهره قره العين افتادم :
تا به تـــو افتدم نظر چهره به چهره رو بـــرو
شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو
چهره اش جلوي چشمم هويدا شد . او مردي بود راست قامت . او از تبار و سلالهء
ادب بود و ادبيات . روزگار را از شباب در همه احوال تا آخرين ايام در گذر زمان با هم گذرانديم ( او در لنگرود و من در كرج هستم ، 15 روز قبل با هم بوديم) .شرح ما جرا را به دوستم گفتم و بدرود گفتمش و راهي خانه شدم و وسايل سفرم را برداشتم اما چند ساعتي چنان در خود فرو رفتم هيچ گذر زمان را نفهميدم تا اينكه ساعت 17 شد و بعد راهي شدم . و بعد از نيم ساعت سوار اتوبوس شدم و غرق در خود يودم و ياد شعر استاد ني داود افتادم :
به صورت جـــاي پاي گريه دارم عجب جائي هـــواي گريه دارم
بهانه كردم اينجا، بي كسي را بدينسان، خون بجاي گريه دارم
الا
يــــاران رفته خـــــود كجائيد شما را من بـــراي گــــريه دارماگر شعري سرايم بهر غــــربت عجب شعري بجــاي گريه دارم
و ميخندم به حال گـــريههايم چه
زهري لابهلاي گــريه دارمز من دوري گزينيد اي عـــزيزان كه در دستم عصاي گـريه دارم
اما خصوصياتش از به نوشته يكي از دانشجويانش به طور مختصر:
حسين زاده داداشي در دوره معاصر:
زنده ياد چهره ماندگار ادبيات فارسي است كه در پايان آرزوهاي زندگيش به استادي دانشگاه نائل شد و حقي بر گردن همه ما داشت در زمينه فعاليتهاي علمي هر چه بگوئيم كم گفته ايم و قلم از شرحش عاجز است. بسياري از دانش آموزان دبيرستانهاي شهرستان لنگرود از دانش او بهره علمی گرفته اند، او نه تنها معلم علمي،بلكه معلم اخلاق بود. مردي نستوه و پا بر جا كه لحظه لحظه با فشارهاي اقتصادي و مالي و مادي به قله هاي بلند آرزو ها علمي دست يافت كه همه عزيزان فرهنگي و كوچه و بازار ، كسبه و مغازه دار هاي اين شهر ، در سوگ او به ماتم نشسته اند و غم از دست دادن او را به خانواده اش بلاخص به همسرش تسليت مي گويند كه آخرين
پايان نامه دوره فوق ليسانس را به او تقديم كرد كه شبها و روز ها مشوق او بود. با تربيت فرزنداني كه در اجتماع علمي و فرهنگي حرفي براي گفتن دارند.تنها و صيتش به فرزندانش اين بود :
تا مي توانيد بياموزيد.يادگار او 3 فرزند است 2 دختر و يك پسر . يكي فوق ليسانس ، يكي دانشجو و يكي دبيرساني است .
موقع وفات 59 سال بيشتر نداشت
روحش شاد و خاكش گلباران باد .
(از نوشته هاي نا رسا پوزش ، نمي دانم چه بنويسم ؟ )
حالتي عجب دارم خويش را نميدانم
كيستم ؟ كجا بودم ؟ در تفكر حيرانم
گاه مست و مدهوشم گه ز سر رود هوشم
گه ببزم عشاقان گه چو گل پريشانم
گه چو صبح نوراني گه چو شام ظلماني
گه بتخت سلطاني گه فقير و حيرانم
گه روم به ميخانه گه روم به بتخانه
گه روم سوي مسجد گه بزير قر آنم
گاه عشق ميورزم گه چو شمع ميسوزم
گه به مجلس رندان گه چو ابر نيسانم
گه شوم چو ديوانه گه شوم چو فرزانه
گه چو ابر گريانم گه چو غنچه خندانم
گه دليل افلاطون گاه مي شوم مجنون
گه پي شفاي خويش گاه ترك درمانم
گه روم سوي صحرا ، گه نشسته ام تنها
گه چو عاشق مجنون گه بسلك رندانم
گه بحيرت خويشم گه بفكر و انديشه
گه زغم جگر ريشم گه زخود گريزانم
برزگران
ترانه بخوانيدبرزگران
ترانه بخوانيد !
ترانه هاي شما
به طعم و بوي برنج است
آكندهء تابستاني ملتهب
سرشار از هراس پرندگان
شيرين شده در بوي ماه،
به بوي آنچه كه چون برف
در برابر تان آب شد
ترانه بخوانيد
شما اينجاييد
ميان همين كشتزار
ميان همين
بهشت واژگون شده بر زمين
و ترانه هاي شما
كه چنين دور مي نمايد
از برفبار گراني ست
كه به ساليان دراز
كه بر سينه تان باريده است
ترانه بخوانيد
برزگران !
ترانه بخوانيد !
ترانه هاي شما
آكندهء برف سنگين است
كه در آسمان بهاري آب مي شود
و چهرمان را
خيس مي كند
( شمس لنگرودي )
يادمان باشد كه:
« آموزش »
همانند
آب ، هوا ،غذا براي ما لازم و ضروري است
غير از اين،تيشه بر ريشهء خويش مي زنيد!!!
شاهنامه سخن است، سخن بي مرگي
شاهنامه روح است، با تن بي مرگي
شاهنامه وطن است، وطن بي مرگي!
آري آري، شاهنامه وطن است، وطني كز من و تو
نتوانند به شمشير و به تزوير، ربودن
شاهنامه نفس است، نفسي كز من و تو گر بربايند
بميريم، بميريم!»
----------------------------------------
ايران عزيز من! اي جان عزيز من
اي ميهن سبز مهر، اي شاهرگ نبض شعر
اي دور به جان نزديك، اي نور دل و ديده
ايران عزيز من! اي جان عزيز من
قانون تو انشا كرد، قانون سعادت را
جمشيد تو بينا كرد، كاخ فرّ ملت را
تير نظر آرش، در سينه نهان دارم
شهنامه عالم ساز، از فضل كيان دارم
ما را به دل تنگت، اي يار به هم آور، صد بار تو را ميرم، يكبار به هم آور
بر گلشن گلخندت، بر فرق دماوندت
گلخار نمي زيبد، گلنار به هم آور
پيوند نياكاني، پيوند دل و جاني.
ميان ِ مسجديم ، از دِير ناليم
ملول از خود ولي از غير ناليم
نمي بينيم كاين خويشِ ستم كيش
تبر دارد به قصدِ ريشهء خويش
بدين غيرت كه قصدِ ريشه دارد
مگر از رُستني انديشه دارد !؟
الا اي رُستني سوز ، اي تبرگير
فرونه شرّ و دست از ريشه برگير !
به دستِ ديگر ، اي دستِ تبردار
تبر بستان و دست از ريشه بردار !
تبر بفكن به بُنگاهي ز ما دور
ز شيطان دور ، حتّي از خدا دور
تبر بفكن كه بشكوفد زمانه
جهان گردد بهاري جاودانه
بهاري ، رَشگِ مينو باغساري
از انساني به انسان يادگاري !
م-سحر
نوا گر خدا را
بيار آن نوا را
پرده ديگر كن شادمانه
نغمه اي سر كن عاشقانه
نغمه اي كز آن مِهر ِ آسمان خنده بر لب آرد
وز نشاط آن گردش زمان غم فروگذارد
چنگي بزن چنگي ديگر
برپاكن آهنگي ديگر
دل را سرودي دگر كن
اوج و فرودي دگركن
پرده ديگر كن شادمانه
نغمه اي سركن عاشقانه
نغمه اي كزآن مهرِ آسمان خنده بر لب آرد
وز نشاط آن گردش زمان غم فروگذارد
نوا گرخدا را
بساز آن نوا را
تا به كي غم از بي وفايي
ناله تا به چند از جدايي
آشناي توايم آشنا باش
با سرودِ خوشِ آشنايي
اينك بازآ غم پردازا چون شادي در دل
اثركن اثركن اثر كن اثر كن
پرده ديگر كن شادمانه
نغمه اي سركن عاشقانه
نغمه اي كزآن مهرِ آسمان خنده بر لب آرد
وز نشاط آن گردش زمان غم فروگذارد. غم فروگذارد
نوا گر خدا را
بيار آن نوا را
م-سحر
سپيده سرزد ، نگين به در زد
دم از سفر زد ، به ره روان شو
چو راهيان زی ، در این زمان زی
زمانه پيمای كاروان شو
به تك نگاهی نگر كران را
نگر زمين را ، نگر زمان را
نگر سپاه پرندگان را
پرنده سان زی ، پرنده سان شو
ز كين رها شو ، ز غم برون زن
زبندِ بيم و ستم برون زن
از اين كُهن دژ عَلـَم برون زن
جهان جوان شد ، دلا جوان شو
بجوی خود را ، بگوی خود را
ببال خود را، بروی خود را
ز گـَردِ ظلمت بشوی خود را
نه راهِ اين زن ، نه چاه ِ آن شو
بس است خِفّت ، بس است خواری
بس است شيون ، بس است زاری
دمی به شادی ترانه خوان شو
بمال گوشی ز چنگ و رودی
بخوان نوايی ، بزن سرودی
برآر اوجی ، برو فرودی
قرار ِ دل های بی نشان شو
در رثاي استاد شاپور نياكان:
به صورت جاي پاي گريه دارمعجب جائي هواي گريه دارم
بهانه كردم اينجا، بي کسي را
بدينسان، خون بجاي گريه دارم
الا ياران رفته خود كجائيد
شما را من براي گريه دارم
اگر شعري سرايم بهر غربت
عجب شعري بجاي گريه دارم
و ميخندم به حال گريههايم
چه زهري لابهلاي گريه دارم
ز من دوري گزينيد اي عزيزان
كه در دستم عصاي گريه دارم
لباسي بهر من هرگز مياريد
كه بر پيكر رداي گريه دارم
نه شامي ميخورم گاهي نه آبي
كه در چشمم غذاي گريه دارم
اگر آبي نيايد از دو چشمم
به چشمانم عزاي گريه دارم
نياكان تا كه رفت از اين چمنزار
(عزيزان ، من رثاي گريه دارم)
به «ني داود» بگو اي شعر گريان
كه شعري پابه پاي گريه دارم
«
ياس بوي مهرباني ميدهد»«بوي ايام جواني ميدهد»
من نديدم يک گلي بهتر ز ياس
يا که نشنيدم گلي بهتر ز ياس
ياس بوي ابتداي عالم است
ابتدا و انتهاي عالم است
ياس ميگويم نه حرفم مُفت نيست
هر که عاشق نيست با من جفت نيست
ياس بوي گندم و نان ميدهد
تا که دستش ميزني جان ميدهد
من تو را بو ميکنم مانند ياس
بر مشامت دست ميکشم با التماس
من ز (نيداود) شنيدم اصل راز:
بر مشامت ميکشم با صد نياز...
من، وقتي که اينها را مينوشتم: پروانهها دورم را گرفتهبودند...
روزگاري...
روزگاري يك نگه، گرماي صد آغوش داشت
اشك عاشق مزّه گل چشمههاي نوش داشت
يك نوازش ميزد آتش بر دل هر بيقرار
يك سخن، پويائي يك بستر گل پوش داشت
خندهها بوي خوش عشق و محبت داشتند
چشمها گيرائي يك چشمه خودجوش داشت
اي كه آغوشت ز سردي ميزند پهلو به غم
ياد آن روزي كه آغوشت تب آغوش داشت
ني داوود
بگذر از ني ، من حكايت ميكنم
وز جدايي ها شكايت ميكنم
ناله هاي ني ، از آن ني زن است
ناله هاي من ، همه مال من است
شرحه شرحه سينه ميخواهي اگر
من خودم دارم ، مرو جاي دگر
اين منم كه رشته هايم پنبه شد
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
چند ساعت ، ساعتم افتاد عقب
پاك قاطي شد سحر با نيمه شب
يك شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردايش زبانم شد عوض
آن سلام نازنينم شد «هلو»
وآنچه گندم كاشتم ، روييد جو
پاي تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
آب من«واتر» شد و نانم«برد»
واي من! حتي پنيرم «چيز» شد
است و هستم ، ناگهاني «ايز» شد
من كه با آن لهجه و آن فارسي
آنچنان خو كرده بودم سال سي
من كه بودم آنهمه حاضر جواب
من كه بودم نكته ها را فوت آب
من كه با شيرين زبانيهاي خويش
كار خود در هر كجا بردم به پيش
آخر عمري ، چو طفلي تازه سال
از سخن افتاده بودم ، لال لال
كم كمك ، گاهي «هلو» ، گاهي «پيليز»
نطق كردم! خرده خرده ، ريز ريز
در گرامر همچنان سردرگمم
مثل شاگرد كلاس دومم
گاه «گود مورنينگ» من جاي سلام
از سحر تا نيمه شب دارد دوام
با در و همسايه هنگام سخن
لرزه مي افتد به سر تا پاي من
مي كنم با يك دو تن اهل محل
گاهگاهي يك «هلو» رد و بدل
گر هوا خوبست يا اين كه بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است
جز هوا ، هر گفتگويي نابجاست
اين جماعت ، حرفشان روي هواست
بگذر از ني ، من حكايت مي كنم
وز جدايي ها شكايت مي كنم
ني كجا اين نكته ها آموخته
ني كجا داند نيستان سوخته
ني كجا از فتنه هاي شرق و غرب
داغ بر دل دارد و تيشه به فرق
بشنو از من ، بهترين راوي منم
راست خواهي ، هم ني و هم ني زنم
سوختند آنها نيستان مرا
زير و رو كردند ايران مرا
كاش ميماندم در آن محنت سرا
تا بسوزانند در آتش مرا
تا بسوزانندم و خاكسترم
در هم آميزد به خاك كشورم
ديدي آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعه هايم ناگهان يكشنبه شد
هادي خرسندي
گفتگوي عقل و عشق
عقل گويد ترك يارو طُــــــــّرِه ي طــــــــرّار كن
عشق گويد طُـــوف كوي آن بُت عيّـــار كن
عقل گويد گـــاهِ خفتن،كن تو بستر از حــــرير
عشق گويد گل اگر خواهي ، قبول خار كن
عقل گويد روز و شب، سيرِ گلستان خوش بود
عشق گويد ترك گلشن ، بي جمال يار كن
عقل گويد عمر خـــــود كن،صرف تسبح و نماز
عشق گويد منزل انـــدر خانه ي خمّـــاركن
عقل گويد دانش و فضل و هنـــــر كن اكتساب
عشق گويد ترك هستي در رهِ دلـــدار كن
عقل گويد حفظ جــــــان واجب بوَد،در حيـــرتم
عشق گويد جــــان بپاي گلرخان ايثـــار كن
عقل گويد هرچـــــــه گويم از رهِ بينش بــــــود
عشق گويد خود پسندان را خدايا خوار كن
حيرتي دارم كدامين نكتــــــــه را باور كنـــــــم
غافلان را اي خدا ، بيدار كن ، هوشيار كن
حق نمك
«ليث صفّار» در عنفوان شباب دزدي بود چابك دست،عياري بود كه سياهي از چشم سياه ميربود . ولي در شغلش شيوهء انصاف را از دست نميداد. از جمله شبي بر خزانه «درهم بن نصر» والي سيستان دست يافته در هم و دينار زيادي در لباسي جمع كرده ، ناگاه نظرش بر«جوهري »شفاف افتاد. بگمانِ اينكه دُري است ثمين (گرانبها) . در دهان گذاشت ديد« نمك »است . حقِ آنرا ملاحظه نموده ، هر چيزي كه برداشت جمله را بر زمين گذاشت و دست خالي از خزانه بيرون آمد . صباح كه خادم بر اين مقدمه واقف گشته ، تعجب كنان عرض واقعه نمود . بفرمان «درهم بن نصر» منادي ندا كرد و دزد را امان داد . ليث بحضور والي آمد حق نمك را اظهار نمود ملك از آن مروّت در تعجب شده اورا در درگاه خود نگاهداري نمود و تربيت كرد تا بمرتبه حاجبي رسيد .
علامتِ سلامت
هنگامي كه حاتم وفات كرد و اورا دفن كردند.پس از چند سالي باران عظيمي باريد قبر او در معرض سيل قرار گرفت ، بطوريكه نزديك بود ويران گردد.پسرش خواست حاتم را را بمحل ديگري برده تا از سيل محفوظ بماند.چون سر تربت اورا باز كرد، همه اعضاء او متلاشي و پراكنده ديد، مگر دست راست اد را. مردم آمدند تعجب كردند چرا دست راست او تر و تازه است؟پسري «صاحب دل»در آنجا بود گفت:تعجب نكنيد حاتم با اين دست عطاي بسيار به بيچارگان داده ، بدين جهت سلامت مانده است .!!!
بخشنده تر از حاتم
خاتم را پرسيدندكه هرگز از خود كريمتر ديدي؟ گفت :بله ، روزي در خانهء غلامي يتيم فرود آمدم و او ده سرگوسفند داشت في الحال يكي را بكشت و به پخت و پيش من آورد مرا قطعه اي از آن خوش آمد و بخوردم و گفتم والله اين بسي خوش بود.آن غلام بيرون رفت و اتصالاً از آن قطعه گوشت مرا مياورد تا بكلي سير شدم و از قضيه خبر نداشتم تا بيرون آمدم كه سوار شوم ، ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است .پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند غلام همه گوسفندان را كشت. من اورا ملامت كردم كه اين چه بود؟چرا چنين كردي؟ گفت :سبحان الله ، چيزي را كه ترا خوش آمد كه من مالك آن باشم و در بخُل آن كنم ، الحق زشت سيرتي باشد .در ميان عرب من رسوا ميگردم.پس حاتم را پرسيدندكه تو در مقابل آنچه كردي ؟گفت:سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند بوي دادم .گفتند: پس تو كريمتر باشي ، گفتم:هيهات او هر چه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسيار اندكي دادم .
چون گدائي كه نيم نان دارد بتمامي دهد ز خانهء خويش
بيشتر زان بود كه شاه جهان بدهد نيمي از خزانهء خويش
دولتمند مستمند
كسي براي ابراهيم ادهم جبّه اي آورده و گفت:استدعا دارم اين جبّه را براي پوشش خود برسم هديه قبول نمائيد . ابراهيم گفت:اگر دولتمند و غني باشي قبول دارم،اگر فقيري البته قبول نخواهم كرد.جواب داد:من غني و مالدار هستم.ادهم گفت:دارائيت چقدر است؟گفت:دو هزار دينار . ادهم گفت: دوست داري كه چهار هزار دينار داشته باشي؟ گفت:البته مي خواهم . ادهم گفت:در اين صورت تو فقيري و از تو چيزي نمي گيرم و قبول نمي كنم .
نرمتر از كره
پير زنيبيمار شد فرزندش او را پيش دكتر برد ،پس از معاينه دكتر متوجه پسر شد و گفت:از مادرت بپرس كره ميخواهد يا شوهر؟ پسر پرسيد،مادر جواب داد :گفت ننه جان من كه دندان كره خوردن ندارم.
سود بازرگاني
از بازرگان مسلماني كه اغلب بمسافرت ميرفت پرسيدند:دراين سفرچه سودي بردي؟ گفت:تنها اينكه نمازم را شكسته خواندم.
حيله شرعي
ابن هرمه بر منصور دوانيقي وارد شد،وزبان به توصيف و مدح وي گشود.منصور پس از شنيدن سخنان او گفت:حاجتت را بخواه ! ابن هرمه گفت:حاجت من اينستكه بحاكم مدينه بنويسي هر وقت مرا در حال مستي ببيند «حد » بر من جاري نكند. منصور گفت:اين امر ممكن نيست چونكه چونكه احكام خدا نبايد تعطيل شود! ولي براي تو كاري ديگر ميكنم . آنگاه به نويسنده خود دستور داد تا به حاكم مدينه بنويسد كه ، هر وقت ابن هرمه را مست نزد تو آوردند هشتاد تازيانه بخودش بزن،و صد تازيانه هم به آنكسي كه اورا آورده است.لذا مردم مدينه هر وقت ابن هرمه را مست مي ديدند از ترس صد تازيانه،اورا به عمّال حكومت معرفي نمي كردند.
كاسه مستضعف
صاحب مكنتي از مسكيني پرسيد:كاسهء آبگوشت تو گوشت دارد؟گفت:آري ماداميكه دستم در كاسه هست گوشت دارد.
سوراخ سوم
ظريفي را به گناهي مواخذه كردندو پيش پادشاه بردند.بعد از ثبوت گناه گفت:بيني اورا سوراخ كنيد
ظريف گفت:اي پادشاه اسلام والله كه بيني من دو سوراخ دارد و بسوراخ سوم احتياج نيست .
پادشاه بخنديد و اورا بخشيد.
ارباب ناياب
روزي خليفه هارون الرشيد با بهلول بحمام رفت . خليفه از روي شوخي از بهلول پرسيد:اگر من قابل فروش بودم چند ارزش داشتم؟ بهلول گفت:50 دينار،خليفه غضبناك شدو گفت:تنها لنگي كه بخود بسته ام 50 دينار ميارزد.بهلول گفت:منهم شما را با لنگ قيمت كردم .
نوزاد بالغ
شخصي زني تزويج كرد،روز پنجم بعد از زفاف طفلي از زن متولد شد.آن مرد رفت دوات و قلم از بازار خريد.
زن گفت:اينها را براي چه خريده اي؟مرد گفت:طفلي كه بعد از پنج روز بيايد،بعد ازسه روز بمكتب خواهدرفت.
پيش از آندم كه دهد خامه بدستش استاد الفِ قامت او مشقِ قيامت ميكرد
خر تر از خر
از خري پرسيدند كه از تو خر تر كيست؟گفت:آنكس كه چون مرا آب ميدهد براي من سوت ميزند ، زيرا كه اگر من تشنه باشم آب ميخورم و احتياج بسوت ندارم.
فضيلت حقيقت
عفـــاف گفت
:مرا با برگ درخت زيتون مستور داريد .وقاحت گفت
:مرا با نشانها و امتيازات بياراييد .شرارت گفت
: مرا با لباس نيكي و صلاح بپوشانيد .رذيـــلت گفت
: مرا با خلعت و فضيلت افتخار دهيد .خُدعـــه گفت
: مرا بجامه اخلاص و صميميت ملبس نماييد .خيـانت گفت
: تاراج امانت بر سر من بگذاريد .تزويــــر گفت
: بالا پوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد .ظلم وجورگفت
: گوي و چوگان مسامحه را بمن بخشيد .استبداد گفت
: صورت آزادي را بر چهرهء من نقش كنيد .اختـلال گفت
: مرا بزينت وظيفه مزين نماييد .تكبـــــر گفت
: مرا بزيور تواضع مباهي نماييد .حقيقت گفت
: مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من مبنديد ،زيرا من هيچگاه از برهنگي خــــــــود شرمسار نيستم .
( اعتصام الملك )
حكمت
بر سه كس رحمت واجب است :
طاليس
حكيم را پرسيدند كه قوت خرد از چيست ؟گفت : همه كس را قوت از
غذا باشد و حكمت غذا خرد است .بوقلمون ديپلمات
معروف است كه (
ژنرال دوگل)از آدمهاي بوقلمون صفت خوشش نميايد ، شبي نخست وزير فرانسه بافتخار دوگل مجلس ضيافتي آراست، كه در آن ميز چندين نوع غذاي بوقلمون چيده بودند ژنرال دوگلبه نخست وزيرگقت:
دوست عزيز ، شما هيچ وقت تنوع مرا مراعات نمي كنيد وقتي اينهمه بوقلمونزنده
دور ميز ايستاده اند ، روي ميز حداقل بايد مرغ و بره بگذاريد .ادباء
گفته اند : چيزي كه ميداني اورا با نوشتن مقيد كن .از
فيلسوفي پرسيدند : مابين گريه و خنده چيست؟گفت:
بينيگفتند چرا !؟
گفت : براي اينكه گريه مال
چشم و خنده مال دهن است . ميان چشم و دهن فرق ( بيني ) است .در هر كاري طرف خود را زيركتر از خود فرض كن ، تا فريب نخورده باشي .
لطمات روزگار خوردن « تجربه » حاصل كردن است .
مزد دانش
پير زني از بوذرجمهر چند مسئله پرسيد . كه در بيشتر آنها گفت : نميدانم . پير زن گفت:از پادشاه هر ساله مبالغ هنگفتي حقوق مي ستاني كه بگويي نميدانم ؟چگونه اين مالها بر خود حلال كني ؟ حكيم گفت: اي مادر من آنچه ميگيرم در برابر دانستني هاي خود مي گيرم ، اگر در بربر نادانستني ها وجوهي گيرم زر هاي عالم به آن كفاف نخواهد داد .
علم و مال
شخصي از بوذرجمهر حكيم پرسيد:علم بهتر است يا مال؟ حكيم گفت:علم . آن شخص پرسيد:پس چرا اهل علم خدمت مالداران كنند و اهل مال خدمت عالميان نميكنند؟حكيم گفت: علتش اينست كه اهل علم بواسطه دانشي كه دارند قدر مال را ميدانند و مالداران بواسطه جهل خود قدر علم را نمي دانند.
وجه تمايز دزد و فاتح
يك دزد دريايي را بحضور اسكندر آوردند . اسكندر گفت:خجالت نميكشي از اينكه دزد هستي؟ دزد دريايي گفت:الان يك كشتي دارم دزد هستم اما اگر كشتي هاي متعدد داشتم فاتح بودم .
كليد همه قفل ها
مردي كار لازمي با يكي از وزيران داشت و ميخواست با كمال عجله شرفياب شود،مرد شتابان نزد پيشخدمت مخصوص رفت،براي بيرون آوردن كارت ويزيت دست به جيب برد و چيزي كه بيرون آورده بود بدست پيشخدمت داد ،ولي فورا متوجه شد كه بجاي كارت ويزيت يك اسكناس 100 ريالي تا شده بدست او داده است . دست پيش برد آنرا بگيرد و گفت:ببخشيد ميخواستم كارت ويزيتم را بدهم . پيشخدمت اسكناس را در جيب نهاد و در اطاق وزير را گشود و گفت:بفرمائيد اما اگر كارت ويزيت غير از اين مي بود به اين زوديها نمي توانستيد شرفياب شويد .
(شهد سكوت)
زگفتن پشیمان بسی دیده ام ندیدم پشیمان كس از خامشی
(اسباب عذاب)
هر گناهی آدمی عمداً بعالم میكند احتیاج است آنچه اسبابش فراهم میكند
در بر نامرد ، پشت مرد را خم میكند احتیاج است آنچه اسبابش فراهم میكند
(گند بند)
هر كس كه سفر كند پسندیده شود در عین كمـــــال نور هر دیده شود
پاكـــــیزه تر از آب نبـــــاشد چـــــیزی یكجا كه كند مقام گندیده شود
( زنگ ننگ )
تا آیینهء تو زنگ دارد از نام تو عشق ننگ دارد
(دیانت و امانت)
بی دیانت را امین مـــــال و جاه خود مكن كی نگهـــدارد چو چنگ گـــــرگ دادی دنبه را
بر كسی بسپار امانت را كه بتوانی گرفت چون بآتش میسپاری كی دهد پس ، پنبه را
(نخیل بخیل )
میكنی هر قدر نیكویی بخلق روزگار بر تو صد چندان تــــلافی میكند پروردگار
نخل كین بر كن زباغ دل كه آخر آورد میوهء بیحاصلی این نخل ناشایسته بار
(طاعت مقبول)
گیرم كه هـــــزار مسجد آباد كنی گیرم كه هـــــزار بنـــــــده آزاد كنی
گیرم كه هزار شب در آیی به نماز آن به نبود كه خاطری شاد كنی ؟
(هیچ در هیچ )
دنیا همه هیچ و كار دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
(ریزش بینش )
تا چند نهی بر دل خود غصه و درد تا جمـــع كنی سیم سفید و زر زرد
زان پیش كه گردد نفس گرم تو سرد با دوست بخور كه دشمنت خواهد خورد
(پاس زبان)
زبان چو در سخن آید گرش نداری پاس هزار گونه حكایت بهم فرو گوید
ادیب و عاقل و دانا كسی بود كه سخن بفكر گوید و كم گوید و نكو گوید
(محرم و انسانیت)
شانه شو تا دودمان زلف را محرم شوی خال شو تا بر لب لعل بتان همدم شوی
باش نادان تا ببزم روزگارت جــــا دهند می كنندت از بهشت بیرون اگر آدم شوی
( غمازی دل و هان )
دیشب غــم دل بدل بگفتم بنهفت چون صبح دمید دیگری هم میگفت
من بودم و دل، سّر مرا فاش كه كرد دیگر غم دل بدل نمیباید گفت
( نهایت حماقت )
بُود چهار چیز از كمــــال حمـــــاقت مكن هیچیك را از اینها تصور
به مفسد سخاوت ، به احمق محبت بنادان تــواضع ، بدانا تكبــر
( نشان دوست )
دوست آنست كاو معایب دوست همچو آیینه روبرو گوید
نه كه چون شـانه با هـــزار زبان در قفارفته مو بمو گوید
( گناه بی گناهی )
بیگناهی كم گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاك خود بزندان رفته است
مست و مست
دوش ديــــــــدم يار مست و محفل و اغيـــــــار مست
بــاده مست و جـــام مست و خـانهء خَمّــــــار مست
عقل مست و عشق مست وعاشق ومعشوق مست
زُهــد مست و تــــــوبه مست وغافل و هوشيار مست
كعبـــــه و بتخانه مست و مسجد و ميخــــــانه مست
سنگ و خشت و گِل همه مست و در و ديـــوار مست
گَبــــــر و تَرسا و كليسا معبــــــد و اصنـــــــاف مست
دير و ناقــــــــوس و چليپــــا راهـــب و زُنّــــــار مست
رند و دُرد آشــام مست و شيخ و صوفي جمله مست
خرقــــه و كشكُول مست و جبّــــــه و دستــــار مست
علـــم مست و جهــــــل مست جاهل و علّامه مست
قاضي و منصــــور مســـــت و ريســـــمان و دار مست
حال مست و شوق مست و جـــاذب و مجذوب مست
پير مست و شيـــخ مست و طـــالب و ديـــــدار مست
چار عنصـــــر مست و ســــاكن و مسكــون نيز مست
نُه فـــــلك مست و كـــــــواكب ثابت و سّيـــــار مست
جمـله ذرّات مست انـــد و «اويسي»مست و مست
كفر مست ايمان و دين مست مذهب و دينــدار مست